انتظار - لبخند خدا

 
نکته کنکوری(حیاتی)
ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٩  

سلام

امروز یه مطلب عمیق پرمعنا کوتاه و جالب رو خوندم اونم جایی که اصلا انتظارش رو نداشتم

دلم میخواد اونو با شما قسمت کنم

امروز برای اولین بار رفته بودم خونه یکی از دوستام

بعد از مدتی که نشسته بودمو اطرافم رو نگاه میکردم متوجه آشپز خونه شدم

اونجا چیزی دیدم که توجه منو به خودش جلب کرد

روی دیوار آشپز خونه با ماژیک چیزی نوشته شده بوداما با فاصله ای که من داشتم نمی تونستم بخونمش

خیلی کنجکاو شدمیول

میخواستم بدونم چه چیز مهمی بوده که دوستم خواسته در بیشترمدت عمرش که توی آشپز خونه میگذره این مطلب جلوی چشمش باشهسوال

اونم روی دیوار آشپزخونه که خانومها انقدر روش حساس اندابرو

پیش خودم گفتم حتما باید چیز جالبی باشه

شاید یه دستور طلایی غذایی باشه یا شایدیه نکته مهم برای یه رژیم فوق العاده یاشاید....متفکر

هر چی که بود میخواستم بخونمش

به هر بهونه ای بود رفتم توی آشپزخونه و نوشته روی دیوار رو خوندم

وقتی جمله رو خوندم تا چند لحظه جلوی نوشته خشکم زد

بد جوری رفتم توی فکر

نوشته بود:

منتظران مهدی بدانند حسین را منتظرانش کشتند

شما چی فکر میکنین؟؟؟؟؟

اگه از دسته از همه جا آزادید که هیچ

اما اگه حتی یه ذره منتظر حضرت مهدی هستیدوایشون رو دوست دارید فکر میکنیداز کدوم دسته باشید

همراه یا قاتل؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   

من که با خوندن این جمله جواب سوالمو درباره علت تاخیردر ظهور گرفتم شما چطور؟؟؟؟؟


کلمات کلیدی: انتظار
 
بهار نزدیک است
ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٦  

و به اندازه دانایی من و تو شهرمان آباد است!

و به قدر اعتلای نام ایران عزیز ... وطن ... وطن است!

و به آغاز پرواز منیت از دل و ورود صهبای یکرنگی در او ... جانمان تازه تر از روح هواست.

به چه می اندیشیم؟

به بهاری که از پس خاطره ها می آید؟

یا به جهانی آبادتر؟

فهم ما از دانایی چیست؟

دفن این گنجینه در پستوی نهان با کیست؟

مردمان من بیشمارند در روی زمین ...

مردمان من ... بی شک ... اصحاب آسمان اند ... و زلال تر از آب روان.

من تو را می خوانم ای دوست ... به آغاز روشنایی که در دستان من و تو چشمه شده.

با من بنشین یک دم و از ما حرف بزنیم ... .

هموطنم ... همهمه ها را خاموش نما ... نور دلت را به چراغی ابدی روشن دار ... به نگاه مهدی(عج) و به صدای حق.

هموطنم ... از غوغای جهان حاصل ندهد بار و بری ... عشق است که منجی آخر بشود.

لبیک به هنگامه طوف حریم طوق حرم بر گردن توست ... آری آمدن بوی بهار نزدیک است.

بهار نزدیک است ...

به نقل از وبلاگ ساعت عاشقی

http://live-mahdi.blogfa.com


کلمات کلیدی: انتظار
 
3 نکته
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٥  

آیا شما هم به حضرت حجت (عج) کم توجه هستید؟

نکاتی برای توجه بیشتر به حضرت حجت (عج)[1]

 

... بسم الله الرحمن الرحیم

از مسائل مهمی که معمولا کمتر به آن توجه داریم مسأله‌ی توجّه به حضرت حُجّت (عجّل الله تعالی فرجه الشریف) است.

اگر ما 3 نکته را در رابطه با ائمّه‌ی معصومین (صلوات الله و سلامه علیهم اجمعین) توجّه کنیم ممکن است برای‌ ما از جهت توجه به حضرت یک حال معنوی بهتری ایجاد شود.

 

نکته‌ی اوّل: علم ائمّه‌ی معصومین (علیهم السلام)

شیعه اعتقادش در رابطه با علم ائمّه‌ی معصومین این است که آن‌ها عالم هستند بما کان و ما سیکون و ما هو کائنٌ إلی یوم القیامة. شما جلد 26 بحار‌الانوار را مراجعه بفرمایید؛ یک بابی را مرحوم علّامه‌ی مجلسی باز می‌کنند تحت عنوان « باب انهم علیهم السلام خزان الله على علمه و حملة عرشه» [2]. اعتقادمان این است که ائمّه‌ی معصومین کلیددارهای علم خدا هستند. یک حدیثی را علّامه نقل می‌کند که صحیحه هست؛ یعنی سند این حدیث هم قابل مناقشه نیست؛ که امام صادق (علیه‌السلام) به عبدالله بن ابی یعفور فرمودند که: «إنَّ الله مُتِوحّدٌ بوحدانیّة، مُتِفَرِّدٌ بأمره فخلق خلقاً فقدرهم علی ذلک الأمر و نحنُ و الله هم یا بن ابی یعفور نحن خُزّان علمه و حَمَلةُ عرشه بعبادتنا عُبِدَالله و لولانا ماعُبِدَالله» هر جمله‌‌ی این‌ها تفسیر دارد ولی این‌ها مقدّمه‌ایست که می‌خواهم یک نتیجه‌ی کلّی از آن‌ها بگیریم.

روایتی داریم در حدّ تواتر که اهل‌سنّت و شیعه نقل می‌کنند که پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: «اُعطوا علمی و فهمی هم عترتی من لحمی و دمی.» (فهم و علم مرا به اهل‌بیتم دادند.)

خلاصه این که اعتقاد شیعه این است که اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) «عالمٌ بما هو کان و ما سیکون و ما هو کائنٌ إلی یوم القیامة.»

 

نکته‌ی دوّم: قدرت اهل‌بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)

در رابطه با قدرت اهل‌بیت (علیهم السلام) همین بس که در روایات داریم که عاصف بن برخیا و حضرت سلیمان با آن‌همه قدرت‌شان فقط یک حرف از اسم اعظم را می‌دانستند در حالی که بنابه روایات متواتره‌ی موجود‌ پیامبر و اهل‌بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) از 73 حرف از حروف‌ اسم اعظم به 72 حرف از آن عالمند.

حضرت امیر (علیه السلام) در خطبه‌ای در رابطه با قدرت اهل‌بیت (علیهم السلام) می‌فرمایند: «و هم مشیّته و السن ارادة» (اهل‌بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) مشیّت خدا و لسان اراده‌ی خدا هستند.) یعنی هر فیضی که از طریق خداوند بخواهد به خلق جاری بشود باید از راه اهل‌بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) باشد.

نکته‌ی سوّم: اهل‌بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) ناظر بر اعمال شیعه هستند

شما اواخر کتاب احتجاج ابی منصور طبرسی را مراجعه بفرمایید؛ نامه‌ها و مکاتباتی است که حضرت حجّت با شیخ مفید (رحمةالله علیه) دارند. یا بحار‌الانوار همان جلد 26 را مراجعه بفرمایید؛ بابی را مرحوم علّامه‌ی مجلسی باز می‌کنند، ده روایت در این باب ذکر می‌کنند، مضمون این ده روایت این است که حضرت می‌فرمایند: ما شیعیان خودمان را فراموش نمی‌کنیم. در این نامه‌ها حضرت با شیخ مفید می‌فرمایند:

«إنّا غیرُ مُحملین لرعایتکم، غیرُ ناسین لذکرکم»

ما در رابطه با توجّه به شما احمال نمی‌کنیم ما از یاد شما فراموش‌مان نمی‌شود، ما به یاد شما هستیم.

 

نتیجه

حالا ببینید آن نتیجه‌ای که می‌خواهم بگیرم این است که ما امروز اعتقاد داریم یک کانون قدرت و یک کانون علم که ناظر بر اعمال ماست در بین بشر وجود دارد. در مقام عمل بین خود و خدا حساب کنیم ببینیم ما که اینچنین کانون علم و قدرتی که ناظر بر اعمال ماست در دسترس داریم چه‌قدر به آقا توجّه داریم؟

مخصوصا ما طلبه‌ها که در یک راهی وارد شده‌ایم که تمام این راه باید با استمداد از خود حضرت حجّت (عج) باشد. یعنی اگر در این راه علامه‌ی دهر هم بشویم اگر استمداد و لطف و عنایت حضرت ما را کمک نکند این اصطلاحات هیچ برای ما ارزشی ندارد؛ بلکه گاهی به قول حضرت امام (ره) این‌ها حجاب می‌شود بین ما و آن چه باید داشته باشیم.

بزرگان از علماء سلف ما چه‌کار می‌کردند که به این کانون قدرت و علم نزدیک می‌شدند؟ آن وقت ما داعیه‌ی سربازی حضرت را داریم، یک عمر بر ما می‌گذرد، برای یک لحظه اطمینان نداریم که آیا چشم‌مان به جمال حضرت روشن خواهد شد یا نه؟ آیا فرمانده‌ی ما یک ذرّه توجّه به ما داشته‌اند یا توجّهی نداشته‌اند؟ آیا اعمال‌مان مورد رضایت آقا بوده‌است یا نبوده؟

من گاهی با خودم فکر می‌کنم واقعاً خیلی احساس شرمندگی می‌کنم که چرا باید ما این‌طور باشیم؟

شرح حال بزرگان را بخوانید؛ آن‌ها چه‌کار می‌کردند؟

علامه‌ سیّد محمّد بحر‌العلوم

ملّا زین العابدین سلماسی شاگرد و یاور مرحوم آیت الله علامه‌ سیّد محمّد بحر‌العلوم (رَحِمَهُ‌الله) است. می‌گوید رفته بودیم سامرّا زیارت حضرت امام هادی و امام حسن عسکری (علیهما السلام). هر روز مرحوم بحرُ‌العلوم با خضوع و خشوعِ تمام وارد می‌شدند، إذن دخول می‌خواندند، زیارت می‌کردند و برمی‌گشتند. یک روز دیدم می‌خواهند وارد حرم بشوند نمی‌توانند وارد بشوند. ایستاده‌اند، سرشان را گذاشته‌اند روی در حرم حضرت عسکری (علیه السلام)، حالشان متغیّر است، به یک نقطه چشم دوخته‌اند و دارند گریه می کنند. دیدم زیر لب یک چیزی را زمزمه می‌کنند. رفتم جلو دقیق‌ترگوش کردم. دیدم دارند این بیت شعر را می‌خواند:

«چه خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنیدن        به رُخت نظاره کردن سخن خدا شنیدن»[3]

من تعجّب کردم که چرا امروز حال آقا این‌طور است! یک مدّتی ایستادند و بعد از مدّتی وارد شدند، زیارت کردند و برگشتند. آمدم خانه. اصرار کردم آقا این چه حالی بود که شما داشتید؟ فرمودند امروز تا خواستم وارد حرم بشوم دیدم آقا و مولایم حضرت حجّت نشسته‌اند و دارند برای پدر بزرگوارشان قرآن می‌خوانند. من نتوانستم وارد شوم مدام به آقا نگاه می‌کردم و می‌گفتم:

چه خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنیدن       به رُخت نظاره کردن سخن خدا شنیدن

 

این بزرگان چه‌ می‌کردند که به این‌ مقامات عالیه می‌رسیدند؟ این‌ها قصّه نیست این‌ها واقعیّت است.

علامه حلی

مرحوم علّامه‌ی علی‌الاطلاق، علّامه‌ی حلّی، مفصّل در شرح حال‌شان نوشته‌اند، شب‌های جمعه برای زیارت از حلّه می‌رفتند به کربلا. سوار بر مرکب برای زیارت می‌روند. یک مرتبه سوار دیگری را می‌بینند که با او همراه می‌شود. علّامه در طول مسیر ده فرسخی از حله تا کربلا مسائل علمی مختلفی را مطرح می‌کند. می‌بیند این آقا آدم مسلطی هست و خیلی زیبا دارد جواب می‌دهد. یک مرتبه علّامه یک مسأله‌ای را مطرح کرد و نظر آن آقا را پرسید که نظر شما چیست؟ آن آقا نظری گفت بر خلاف نظر علّامه‌ی حلّی. علّامه گفت آقا این حرف شما بر خلاف قاعده است، نصّ خاصّ هم در مسأله وارد نشده، چرا این طوری نظر می‌دهید؟ فرمودند اتّفاقاً نصّ خاصّ داریم؛ روایت موثّقه‌ای داریم در کتاب تهذیب شیخ طوسی. علّامه فرمود کتاب دست من است، من آن را مطالعه می‌کنم و چنین روایتی را ندیدم. آن آقا فرمودند نسخه‌ی کتاب تهذیب شما فلان نسخه است، در جلد چندم، صفحه‌ی چندم، قسمت میانی صفحه مراجعه کنید حدیث آن‌جاست؛ شما توجّه نداشته‌اید. علّامه یک مرتبه یکّه خورد که این آقا کیست که دارد از نسخه‌ی کتاب تهذیب خانه‌ی من خبر می‌دهد. در این بین تازیانه از دست علّامه افتاد. مقام معنوی علّامه را ببینید؛ این مرد خم شد تازیانه‌ی علامه را بردارد. علّامه سؤالی کرد. گفت: آقا؛ ممکن است در عصر غیبت کسی آقا و مولایش، امام زمانش را ببیند؟ آقا خم شد تازیانه را برداشت و در دست علّامه گذاشت. همین طور که دستش در دست علّامه بود فرمود: علّامه‌ی حلّی، ممکن نیست؟ چرا ممکن است. الآن دست تو در دست آقا و مولایت حضرت حجّت است. ممکن نیست؟[4] علّامه متغیّر شد به دست و پای آقا افتاد. از خود بی‌خود شد. بعد متوجّه شد آقایش را زیارت کرده است. و مشهور است، علماء نوشته‌اند، در حاشیه‌ی کتاب تهذیبش، در کنار آن حدیث، مرحوم علّامه نوشت که به این حدیث به اشارت مولایم حضرت حجّت توجّه پیدا کردم.

به نقل از وبلاگ استاذنا http://ostazona.blogfa.com


کلمات کلیدی: انتظار
 
درد دل
ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٧  

سلام آقاجونم

اومدم تا یه درد دل کوچولو بکنم

آقاجونم میبینید دنیا رو؟میبینید چه روزگار بدی شده؟

آدمها دلاشون رو میفروشن  و دنیا میخرن........روحشون رو میفروشن و دنیا میخرن..........آقاجون شما رو میفروشن و دنیا میخرن

به هر کس نگاه میکنی فکرو ذکرش اینه که چطورو چی داره که برای فروش بذاره و بیشتراز این دنیا بخرهیول

تنهایی خیلی سخت آقا جوننگران

خدا هم که همه بنده های خوبش رو برای خودش نگه داشته ، یا برای خودش بردهناراحت

این وسط من و آدمهای مثل من تنها موندیم ......از دوست و دشمن میخوریمگریه

نا شکری نمی کنما آقاجون......اونی که  به من دادید برای همیشه من بسه

اما بقیه آدمها چی آقاجون؟دلهای تنهاچی؟نگران

قلب پر از محبت شما چی آقاجون؟؟نگرانگریه

خوبی ها پیش شماست و بدی ها از ماست

چقدر نفس کشیدن توی همچین دنیایی سخت شده و دل کندن از اون راحت

آقاجونم یه روز اومدی و آروم در گوشم گفتی داری کجا میری؟ داری دنبال چی میگردی؟ اون چیزی که میخوای اینجا پیش منه

انقدر ذوق زده شدمنیشخند

 اشک ریختم واومدم....زمین خوردم و اومدم .....نشستم و زار زدم برای بدی خودم و با دلم اومدمگریهگریهگریه

شما هم منو دیدی

دستم رو گرفتید و آروم آروم منو تا اینجا آوردید....لطیف و قشنگ تو گوشم از خوبی ها زمزمه کردید ....همراهم بودید و هر جا که پامو کج میذاشتم هوامو داشتید

تا برسم به اینجا خیلی خوردم زمین .......همه لباسام خاکی خاکیهنگران

اما اومدم

الان اینجا وایستادم

به ابتدای عشق....به ابتدای نیستی......سر کوچه دوازدهم

یادش بخیر....یادتونه برام دعوت نامه فرستادید و منو به کوچه دوازدهم دعوت کردید؟قلب

حالا من اومدم.....شما که دعوتم کردید ...منو تا اینجا آوردید...... تنهام  میذارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟سوال

نه هرگز!!!!!!تعجب

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم                        دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

آقا جونم انقدر این دعوت شما و تا اینجا اومدن برای من شیرین بود که حد ندارهبغل

شما حتی آدمی مثل منو که انقدر از شما غافل بود رو دعوت کردید، دلش رو خریدیدوقبل از هر چیز دم در برای خوش آمد گویی همه آرزوهاشو برآورده کردید

انوقت دلم رو سبک و خالی ازتمنا نشوندین توی کلاس درسی که از فرای همه معلم هاش شما راهنماش بودید

حسرت میخورم برای روزهایی که بی شما اومد و رفت...حسرت میخورم برای عمری که در غفلت رفتافسوس

اما وقتی فکر میکنم با اینکه من به یاد شما نبودم شمابه من نگاه میکردید.... هوای منو داشتید .......ووقتی دیدید من با پای خودم نمی یام خودتون اومدید و دست منو گرفتیدو دلم رو با یاد خودتون همراه کردید

دلم از شوق لبریز میشه  و سر ریزش با قطرات اشک چشمامو پر میکنهقلبگریه

همیشه فکر میکردم بدها توی خونه شما جایی ندارندنگران

برای همین همیشه نا امید از خودم سرمو پایین مینداختم و در هر خونه ای رو میزدم و هر جایی میرفتم جز خونه شما

اما وقتی نگاه شما رو به خودم دیدم،وقتی منو هم به خونتون دعوت کردیدمژه

دیدم بدها رو چقدر دوست دارید ،بدها چه قیمتی دارن و خودشون بی خبرن

دیدم برای خریدن دل بدها چقدر مشتاقین و با چه قیمت گزافی تک تک شون رو میخریدو با خودتون میبریدبغل

به بی آبروهاشون از آبروی خودتون میدید، برای گناهکارشون شما استغفار میکنید وبراشون دعا میکنید، شما برای همه پیش خدا شفیع میشید

آقاجونم دلهای زیادی رو میشناسم که مثل خودم از شما غافل اندخواب اما از شما خالی نیستند، ای کاش دل همه رو میخریدین

اگه هر کسی میدونست شما چقدر دوستش دارید  به قدر بضاعت خودش هر لحظه برای دیدن شما دعا میکرد

 ای کاش همه میدونستن

اونوقت دوری ها تموم میشد، چه دنیای قشنگی میشه وقتی که شما در کنار ما باشید، چه خوشبختیی برای همه است اگه بدوننخیال باطل

ای کاش همه میدونستن....ای کاش

میدونم این دونستن اختیارش باخداست،تاشما نخواین، تا خدا نخواد هیچ کس دلش به سمت شما روانه نمی شه

اما ای کاش میشد زودتر همه رو به کوچه دوازدهم  دعوت میکردید

ای کاش زودترمیومد اون روزی که فریاد هیچ فریاد کننده ای بی جواب نمی مونه

ای کاش زودترمیومد اون روزی  که هیچ اشکی توی چشمی حلقه نمی زنه  مگر اینکه کسی رو برای نوازش قلب رنجورش  کنار خودش می بینه

ای کاش میومد اون روزی که ........

یا لااقل ای کاش سند آزادی من زودتر میومدافسوس

ای کاش....ای کاش.....ای کاش......

تویی که داری این نوشته رو میخونی اگه حتی یه لحظه دلت به آقا وصل شد بیا و با من بخون که آقای ما بهترین خریداره

اگه نه، به خاطر آرزوهای خودت به خاطر یه زندگی بهتر با من همنوا شو

        گریه "اللهم عجل لولیک الفرج"گریه

 

 


کلمات کلیدی: انتظار
 
برترین لبخند خدا
ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٦  

 

اثر استاد فرشچیان 

در هوایت بی قرارم، بی قرارم روز و شب

                       سر زکویت بر ندارم ،بر ندارم روز و شب

جان روز و جان شب ،ای جان تو

                               انتظارم ، انتظارم  روز  و  شب...


کلمات کلیدی: انتظار