| سردار بی سر{4} |
| ساعت ۱٠:۳٤ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۳ |
|
گلی در آغوش نسیم پس از اعلام خبر شهادت حاج همت ، به قرارگاه تاکتیکی لشکر آمدم تا وضعیت را بررسی کنم . با صحنه عجیبی روبرو شدم . تمام بچه هایی که در قرارگاه بودند ، گریه می کردند. هر کس در گوشه ای زانوی غم بغل گرفته بود و اشک می ریخت . با این که شهادت فرماندهان زیادی را در منطقه دیده بودم ، ولی هیچ وقت چنین صحنه ای را ندیده بودم . در بین بچه ها کسی که از همه بیشتر بی تابی میکرد شهید حاج سید محمد رضا دستواره بود . آن قدر متاثر و ناراحت بود که تا چند ساعت مداوم گریه میکرد . در گوشه ای پتویی روی سرش کشیده بود و گریه میکرد . حرف هایی که در آن حالت میزد، بیشتر دل بچه ها را میسوزاند. میگفت:" جان دل ما ! بعد از تو چکار کنیم؟چرا این طور کردی ؟ چرا ما را تنها گذاشتی و رفتی ؟ " من تا آن لحظه چنین صحنه ای ندیده بودم.
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| لینکستان |


