| سردار بی سر{1} |
| ساعت ۱۱:۱۸ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۱ |
|
حاجی واقعا عاشق بسیج بود بسیج قلب همت بود و همت عشق بسیجی ها اگر کوچکترین ناراحتی برای بچه بسیجی ها پیش می اومد قلب همت به تپش در می اومد وقتی می رفت بین این گردانها بچه ها از سر و کولش بالا میرفتن بعد از سخنرانی ها انقدر رو سر حاجی هجوم می آوردن که حتی یکی دو دفعه ایشون مجروح شد زیر فشار جمعیتی که برای بوسیدنش بهش هجوم آورده بودن بچه بسیجی ها دوستش داشتن و من فکر می کنم محبتی بود که خدا به دل بچه ها انداخته بود همه دوستش داشتن همه یادمه غلاجه حاج همت اومد صحبت کنه البته نه اینطور که حاجی جلوی چشم بچه ها بره پشت تریبون حاجی رو یواشکی آوردن ، بردن توی چادر تدارکات بعد بچه ها رو جمع کردن و بهشون گفتن بناست که حاجی بیاد وقتی که رفت پشت تریبون همه بچه ها بسیجی هایی که نشسته بودند گفتند:" خب حالا یواشکی آوردینش ،بردینش توی چادر تدارکات قایمش کردین و قسر در رفت آخرش که میخواد بره چه جوری میخواین ببرینش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ زمانی که سخنرانی تموم شد خدا به سر شاهده حاجی رو نجات دادن از دست بچه ها ریختن رو سر و کله حاجی چون بهش علاقه داشتن می بوسیدنش، می بوئیدنش گاهی وقتها مجبور می شدیم با یه تویوتا وانت بریم دم جایی که می خواست سخنرانی کنه به محض اینکه صحبتش تموم میشد در ماشین رو باز میکردیم می پرید تو در ماشین رو میبست و حرکت میکردیم تو همین فاصله حدود بیست سی نفر از ماشین آویزان میشدن فقط به خاطر اینکه حاجی رو ببوسن تا دو سه کیلومتر جلوتر میرفتیم بلاخره مجبور بودیم که نگه داریم اینا پیاده میشدن یکی یکی با حاجی رو بوسی میکردن تا بشه که ما بریم به نقل از همرزمان شهید سی دی سردار خیبر
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| لینکستان |


