خوشبخت ترین زن دنیا ژیلا{2} - لبخند خدا

 
خوشبخت ترین زن دنیا ژیلا{2}
ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٧  

 

شب به یاد ماندنی

زمستان سال 1362بودو ما در اسلام آباد غرب زندگی  می کردیم.

ابراهیم از تهران آمد

قیافه اش خیلی خسته به نظر می آمد معلوم بود چند شب است که استراحت نکرده

این را از چشمهای قرمزش فهمیدم

با این همه ، آن شب دست مرا گرفت و گفت :" بشین و از جات بلند نشو.امشب نوبت منه و باید از خجالتت در بیام"

آن زمان مهدی یک ساله بود و من مصطفی را باردار بودم ، ماه آخرم بود

خواستم بگویم که تو خسته ای ، بنشین تا خستگی ات در آید که مهلتم نداد و از جایش بلند شد.

سفره را انداخت ، غذا کشید و آورد،غذای مهدی را داد و بعد از اینکه سفره را جمع کرد و برد ، دوتا چای هم ریخت و خوردیم.

بعد رفت رختخواب را انداخت و شروع کرد با بچه حرف زدن(با مصطفی که در شکمم بود)

گفت:"بابایی، اگه پسر خوب و حرف گوش کنی باشی، باید همین امشب سر زده تشریف بیاری. میدونی چرا؟ چون بابا خیلی کار داره . اگه امشب نیای ، من توی منطقه نگران تو و مامانت هستم بیا و مردونگی کن و همین امشب تشریف فرمایی کن"

جالب اینکه می گفت:" اگه پسر خوبی باشی". نمی دانم از کجا می دانست که بچه پسر است.

هنوز حرفش تمام نشده بود که زد زیر حرفش و گفت:" نه بابایی ، امشب نیا. بابا خسته اس. چند شبه که نخوابیده، باشه فردا."

این را که گفت ، خندیدم و گفتم:" بالاخره تکلیف  این بچه رو مشخص کن . بیاد یا نیاد؟"

کمی فکر کرد و دوباره گفت:" قبول ، همین امشب"

بعد ادامه داد "راستی حواسم نبود ، چه شبی بهتر از امشب ؟ امشب شب تولد امام حسن عسگری(ع) هم هست."

بعد انگار که در حال حرف زدن با یکی از نیروهاش باشد ،  رو به بچه گفت:" پس همین امشب ، مفهومه؟"

دوباره خنده ام گرفت و گفتم:"چه حرفهایی میزنی امشب ابراهیم ، مگه میشه؟"

مدتی که گذشت احساس درد کردم و حالم بد شد .ابراهیم حال مرا که دید ، ترسید و گفت :" بابا تو دیگه کی هستی ، شوخی هم سرت نمیشه پدر صلواتی؟ "

دردم بیشتر شد ، ابراهیم دست و پا یش را گم کرده بود و از طرفی هم اشک توی چشمهایش حلقه زده بود ، پرسید :"وقتشه؟"

گفتم :" آره"

سریع آماده شد و مرا به بیمارستان رساند .

همان شب مصطفی به دنیا آمد.

مصطفی که به دنیا آمد حالم زیاد خوب نبود . نمی خواستند اجازه بدهند که مرخص شوم، اما با رضایت خودم به خانه برگشتم.

همین که به خانه رسیدیم ، حاجی رفت سراغ بچه ، او را بوسید و بعد رفت جانمازش را پهن کرد و نماز شکر خواند .صدای گریه اش از داخل اتاق می آمد ، می شنیدم که خدا را خطاب قرار داده و شکر می کرد.

روز بعد به منطقه نرفت و پیش ما ماند، چون کسی نبود که کمکم کند.

ابراهیم به بچه ها رسیدگی میکرد و با اینکه دکتر گفته بود که تا چند ساعت به بچه چیزی ندهید ، اما وقتی مصطفی گریه میکرد ، طاقت نداشت و به او شیر یا آب قند میداد.

شب به یاد ماندنی بود ، ابراهیم مثل پروانه دورم می چرخید ، آن شب را هرگز فراموش نمی کنم . یاد حرف های شب قبلش که با بچه صحبت میکرد و از او می خواست که تشریف بیاورد می افتادم ، خنده ام میگرفت و فقط نگاهش میکردم.


کلمات کلیدی: