| خوشبخترین زن دنیا ژیلا {1} |
| ساعت ۱٢:٢۱ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٦ |
|
امشب شب اول محرم با نام و یاد خدا اومدم تا به قولم عمل کنم نام:محمد ابراهیم همت تاریخ تولد:دوازدهم فروردین 1334 ورود به سپاه پاسداران:1358 پذیرفتن مسئولیت فرماندهی سپاه پاوه:1360 ازدواج با ژیلا بدیهیان:1360 شهادت:1362 """"همت چند روز یکبار بیشتر نیمه های شب به خانه می آمد و سپیده صبح میرفت ولی با وجود آن همه خستگی وقتی از راه میرسید بیدار میماند تا غذای بچه ها را خودش بدهد حتی گاهی لباسهایشان را میشست مثلا یک شب خیلی دیر به خانه آمد من تمام روز را از بچه ها مراقبت کرده بودم مصطفی شیر خواره بود.مهدی هم تازه پا گرفته بود و دائم پشت سر من راه می افتد و من به کارهایم نمی رسیدم آن شب فرصت نکرده بودم لباسها را بشویم تشتی پر از لباس بچه ,کهنه و... چون خبر از آمدن ابراهیم داشتم به ناچار منتظر ماندم تا حاجی رسید خودم را برای شستن لباسها آماده کردم که حاجی از من خواست تا این کار را به او واگذار کنم به او نگاهی کردم به چشمان غرق در خواب و چهره زیبای خسته اش چطور دلم می آمد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نپذیرفتم خواستم از بچه ها مراقبت کند اما زیر بار نرفت ناگزیر از شستن لباسها دست کشیدم . کمی که گذشت حاجی از فرط خستگی خوابش برد خیالم آسوده شد آرام رفتم و مشغول شستن لباسها شدم چند دقیقه نگذشته بود که در زده شد باز کردم دیدم حاجی با آن لبخند ملیح و زیبایش با چشمانی قرمز از خستگی با یک لیوان آب پرتغال سر به زیر جلوی درایستاده گفت:شرمنده ام! حالا که قرار است لباسها را بشویی ,بگذار لااقل گلویت خشک نباشد اشک در چشمانم جمع شده بود در قلبم مباهات و محبت غوغا میکرد لیوان را گرفتم و گفتم:حالا برو با خیال راحت بخواب حاجی رفت مقداری از لباسها را که شستم بیرون گذاشتم و بقیه را شستم وقتی که شست و شوی لباسها تمام شد و بیرون آمدم دیدم حاجی دارد لباس ها را روی طناب پهن میکند مانده بودم که چه بگویم تا من لباس میشستم او هم لحظه ای آرام نگرفت و همپای من با آن همه خستگی بیدار بود هر وقت خانه بود مثل پروانه دور ما میچرخید مثل یک مادر از مامراقبت میکرد""""""" اگر زنهای دیگر به من خورده نگیرند
میتوانم بگویم در مدتی که در کنار حاجی
زندگی کردم خوشبخترین زن دنیا بودم بر گرفته از خاطرات همسر شهید به نقل از کتاب طنین همت
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| لینکستان |


