
خیلی به غروب مانده بودو هنوز هوا روشن بود، ولی معلوم نبود چرا دشمن آن موقع داشت منور می زد!
توپ ها و خمپاره های منور ، در آسمان روشن می شدند و اندک اندک پایین می آمدند .
انگار چند تا بچه شیطان به انبار منور ها دست پیدا کرده باشند و برای بازی ، در روز روشن ، آسمان را منور باران کنند!
بچه های گردان "مالک اشتر" دوان دوان از راه رسیدند و پشت خاکریز پخش شدند .چند تا از بسیجی ها پرسیدند: چکار کنیم؟ جواد به منصور گفت : این جا که خاکریز خالی است ، سنگر ندارد ! سنگر بکنیم؟
منصور گفت : نه! خیلی نمی مانیم . بعد از غروب آفتاب راه می افتیم و میزنیم به خط دشمن.
جواد دوباره گفت: یعنی بچه ها همین طوری پخش شوند پشت خاکریز؟
اگر یک دفعه دشمن خمپاره بزند ، کلی تلفات می دهیم ها.
منصور گفت : بگذار از محمد رضا بپرسم.
آقا محمد رضا ! چقدر این جا می مانیم؟ بچه ها سنگر بکنند یا نه؟
او گفت : هر کس به اندازه خودش زمین پشت خاکریز را گود کند .آن قدر که بتواند داخل آن پناه بگیرد. بعد از تاریکی هوا می رویم ، به بچه ها بگویید خیلی خودشان را خسته نکنند.
حاج عباس ، بی سیم به دست ، این طرف و آن طرف می رفت. محمد رضا به او نزدیک شد و گفت : سلام حاج عباس ! چه خبر؟
حاج عباس جواب داد : سلام علیک ، چه زود آمدید عملیات یکم عقب افتاده ، حدود ساعت یازده باید به خط بزنید، کاش دیرتر آمده بودید
این خاکریز را تازه زدند ، این جا سنگر نداریم.خطرناک است، بگو به بچه هایتان برای خودشان سنگر انفرادی بکنند.
گفتم چرا عملیات عقب افتاده ؟
گفت: بچه های لشگرهای دیگر هنوز حاضر نیستند.
پرسیدم از حاج همت چه خبر؟
جواب داد:عقب است . قرار شد او در قرارگاه تاکتیکی بماند ، من با این جا بیایم.
از دور ، گرد و خاک بلند شده بود . محمد رضا دید یک جیپ فرماندهی به سمت خط می آید.
گفتم : مطمئنی در قرار گاه است؟ حاج عباس با تعجب گفت: بله مگر طوری شده؟
گفت: نه! هیچ طوری نشده ، ولی فکر نمی کنم در قرارگاه باشد. پشت سرت را نگاه کن!
حاج عباس با تعجب به عقب نگاه کرد . ماشین نزدیکتر شده بود . حاج همت جلو نشسته بود و چند نفر بیسیم چی هم عقب ماشین نشسته بودند. حاج عباس جا خورد .
ماشین که کنار آنان توقف کرد ، قبل از سلام و علیک با حاج همت گفت: حاجی اینجا چیکار میکنی؟ یک ساعت دیگر اینجا جهنم میشود ، سنگر هم نداریم زود برگرد و برو عقب.
حاجی لبخندی به محمد رضا زد و گفت : ببین ، این هم مسئول اطلاعات و عملیات ماست ، الان همه کاره ماست ، سر فرمانده اش داد می کشد، میبینی؟
حاج عباس با لحنی آرام که از آن شرمندگی می بارید گفت: ببخشید حاجی! منظوری نداشتم، ولی من اینجا هستم ! حضورشما در اینجا ضروروی نیست، شما بروید قرارگاه، اینجا خطرناک است .
حاجی خندید و گفت : عباس خدا شهیدت کند! مرد حسابی ، چون خطرناک است من بروم و تو بمانی!
من امروز از همینجا گردان ها را هدایت میکنم .
محمد رضا برای اینکه جلوی بحث را بگیرد گفت: حاجی امشب برایمان خیلی تدارکدیده اند . میگویند "مشت نمونه خروار است " ، آسمان را ببین! از حالا شروع کرده اند ، ببین چند ساعت دیگر چکار خواهند کرد .
حاجی گفت : بد که نیست ، آسمان قشنگ شده از حالا برای گردان مالک اشتر جشن گرفته اند
بی سیم چی ها دور و بر حاجی پراکنده بودند، حاجی گفت : بی سیم هایتان را کنترل کنید ، ببینید ارتباط با همه بر قرار است.
بی سیم چی ها مشغول بررسی بی سیم هایشان شدند.
حاجی از حاج عباس پرسید : پس گردان های حمزه و حبیب کجا هستند؟
حاج عباس جواب داد : اینجا سنگر نبود ، به آنان خبر دادم که دیرتر بیایند.
محمد رضا هم زودتر ، قبل از اینکه پیغام من به او برسد راه افتاده بوند.
حاجی مشغول سرکشی به بسیجی ها شد.
حاج عباس ، محمد رضا را کناری کشید و گفت : یک کاری بکن برود عقب، راضی اش کن. امید همه به اوست. می دانی اگر او طوری بشود چه بلایی سر لشکر می آید .اکبر (اکبر زجاجی معاون لشکر 27 محمد رسول الله) که شهید شده است، لشکر معاون ندارد ، فرمانده اش هم اگر طوریش شود وا مصیبت است.
محمد رضا تبسمی کرد و گفت: حرف تو را گوش نمی کند چه طور به حرف من توجه میکند، من که فقط یک مسئول گردان هستم.
حاج عباس گفت: تو را قبول دارد.جلویت نمی گویدولی خیلی دوستت دارد ، حالا تو به او بگو.
محمد رضا گفت: گفتنش که کاری ندارد . چشم می گویم ، ولی فکر نمی کنم به حرف ما عقب برود مگر اینکه از قرار گاه احضارش کنند.
بعد به طرف حاج همت رفت و گفت:حاجی! ما امشب می رویم عملیات ، معلوم هم نیست برگردیم ، یک چیزی میخواهم به تو بگویم ، یعنی یک خواهشی دارم ، نه نگویی! حاجی جواب داد : عقب برنمی گردم هر چیز دیگری که باشد گوش می کنم
محمد رضا لبخندی زد و گفت : ببین حاجی ! یک لشکر است و یک حاج همت ، اگر تو طوری بشوی ، پشت همه ما میشکند ، اما اگر ما طوری بشویم بقیه به تو تکیه میکنند ، تو نباشی بچه ها دیگر تکیه گاه ندارند .بلند شو و برو عقب ، اذیت نکن!
حاجی گفت : اگر مقدر باشد طوری بشوم ، عقب و جلو فرقی ندارد.
محمد رضا دوباره گفت: اگر فرقی نمی کند ، برو عقب ، بگذار خیال ماهم راحت باشد و با خیال آسوده به کارمان برسیم ، تو اینجا باشی ما آن طرف خط فکرمان پیش توست
حاجی با ناراحتی گفت : دیگر درباره این موضوع بحث نمی کنم ، من همینجا هستم، مگر خون من از خون این بسیجیان رنگین تر است ؟ مگر خون من از خون شما قرمز تر است؟ من خجالت میکشم که در قرارگاه بنشینم و این بچه ها این طور بدون سنگر ، منتظر تیر و ترکش دشمن باشند.
محمد رضا پیش حاج عباس رفت و گفت : فایده ای ندارد .خودت را خسته نکن ، عقب نمی رود، زیاد هم که اصرار کنی می گوید : من فرمانده ات هستم و به تو دستور میدهم و تمام میشود. لا اقل برو با بی سیم تقاضای نفر بر زرهی کن، شاید بشود راضی اش کرد که داخل آن بنشیند !
حاج عباس گفت : فکر خوبی است، البته اگه راضی بشود!
نفر بر ، پشت خاکریز ایستاده بود . لحظه لحظه بر آتش دشمن افزوده میشد . حاج همت کنار نفر بر ایستاده بود و با بیسیم صحبت میکرد ، آتش دشمن که سنگین تر شد ، حاج عباس کنار حاج همت آمد و گفت : حاجی تورو خدا برو داخل نفر بر بنشین و کارت را انجام بده.
حاجی گفت: عباس ! دیگر با من درباره این موضوع صحبت نکن ، مگر این بسیجی ها داخل سنگر هستند که من توی نفر بر زرهی بنشینم؟من هم مثل اینها ،بگذار اگر بناست کسی تیر و ترکش بخورد ف من باشم، نه این بسیجی ها.
آتش دشمن سنگین و سنگین تر می شد.حالا دیگر زمین داشت میلرزید.
انفجار پشت انفجار ، گردانهای حبیب و حمزه رفته بودند و چند دقیقه دیگر گردان مالک اشتر هم راهی میشد.
جواد مدتی بود که حاجی را زیر نظر داشت .می دیداگر وضع همین طور ادامه پیدا کند تا چند دقیقه دیگر ، حاج همت ترکش خواهد خورد ، ناگهان فریاد زد: بچه ها حاج همت!
حاجی همچنان ایستناده بود و با بی سیم صحبت میکرد و اصلا توجهی به انفجارها نداشت . هفت هشت نفر از بسیجیان بلند شدند و به طرف حاج همت دویدند . کسی هماهنگشان نکرده بود .کسی به آنان چنین دستوری نداده بود .
مدتی بود که جدا جدا می خواستند این کار را بکنند ، ولی رویشان نمی شد
جوادکه فریاد زد ، آنان از جا کنده شدند. بچه ها تصمیم گرفته بودند حاجی را در میان بگیرند تا ترکش نخورد.
جواد حاجی را بغل کرد ، روی زمین غلتیدند و بچه های دیگردورشان را گرفتند، مثل صدف
صدای وزوز ترکش هایی که از بالای سرشان میگذشت ، گوش را آزار می داد.
اشک در چشم های حاجی حلقه زد.
جواد گفت: حاجی !یا داخل نفر بر می روی یا ما سنگر تو میشویم ، ما نمی گذاریم تو ترکش بخوری.
حاجی رویش را برگرداند و آ رام گفت: داخل نفر بر می روم ، شما هم مواظب خودتان باشید.
شاید کسی ندید چند قطره اشکی را که از چشم حاجی خارج شد و روی گونه هایش غلطید، شاید دید و به روی خودش نیاورد.
وقتی او داخل نفربر شد، بچه ها نفس راحتی کشیدند ، خیال حاج عباس و محمد رضا هم راحت شد.
به نقل از کتاب طنین همت