لبخند خدا

 
سردار بی سر{4}
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۳  

گلی در آغوش نسیم

پس از اعلام خبر شهادت حاج همت ، به قرارگاه تاکتیکی لشکر آمدم تا وضعیت را بررسی کنم .

با صحنه عجیبی روبرو شدم .

تمام بچه هایی که در قرارگاه بودند ، گریه می کردند.

هر کس در گوشه ای زانوی غم بغل گرفته بود و اشک می ریخت .

با این که شهادت فرماندهان زیادی را در منطقه دیده بودم ، ولی هیچ وقت چنین صحنه ای را ندیده بودم .

در بین بچه ها کسی که از همه بیشتر بی تابی میکرد شهید حاج سید محمد رضا دستواره بود . آن قدر متاثر و ناراحت بود که تا چند ساعت مداوم گریه میکرد .

در گوشه ای پتویی روی سرش کشیده بود و گریه میکرد .

حرف هایی که در آن حالت میزد، بیشتر دل بچه ها را میسوزاند.

میگفت:" جان دل ما ! بعد از تو چکار کنیم؟چرا این طور کردی ؟ چرا ما را تنها گذاشتی و رفتی ؟ "

من تا آن لحظه چنین صحنه ای ندیده بودم.


کلمات کلیدی:
 
همراه با محرم
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۱  

امام حسین (ع):

ادب آن است که وقتی از منزل خود بیرون رفتی هر کس را که مشاهده کردی او را از خود بهتر بدانی.


کلمات کلیدی:
 
سردار بی سر{3}
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۱  

تن ماهی

من و حاج همت با هم از منطقه دو کوهه آمده بودیم .

ساعت یک و نیم شب بود.

جلسه ای داشتیم که چند نفر از دوستان از جمله شهید عبادیان در آن حضور داشتن.

قبل از شروع جلسه به عبادیان گفتم : هیچ کدام شام نخورده ایم .

خودت می دانی که حاجی هم خودش هیچ وقت نمی گوید ، اگر میتوانی برو و شامی تتهیه کن .

چند لحظه بعد عبادیان با دوظرف باقالی پلو و دو کنسرو ماهی برگشت.

قوطی کنسرو را باز کردو همراه بادو ظرف باقالی پلو جلوی ما گذاشت

حاج همت در حال صحبت ، شروع به خوردن کرد .قاشق اول را که می خواست در دهان بگذارد ، به عبادیان

گفت:" بسیجی ها شام چی داشتند؟"

عبادیان گفت:" همین غذا رو."

حاج همت گفت:گ همین غذا رو که ما الان می خوریم؟"

عبادیان گفت:" به جان حاجی ، آنها هم باقالی پلو داشتند.

حاج همت پرسید:" تن ماهی چی؟"

عبادیان گفت:" قرار است فردا ظهر به آنها بدهیم "

حاج همت تا این جمله را شنید قاشق غذا را بر گرداند و

گفت :" به من هم فردا بدهید"

اصرار عبادیان فایده ای نداشت و حاج همت همان باقالی پلو را بدون کنسرو ماهی خورد .

آن شب دلش نیامد سفره اش از سفره بسیجی ها حتی به اندازه یک کنسرو ماهی رنگین تر باشد.

همت همیشه مادامی که اطمینان نداشت غذای مناسب به نیروهای خط مقدم جبهه رسیده باشد، لب به غذا نمی زد.

                                           به نقل از کتاب طنین همت


کلمات کلیدی:
 
سر دار بی سر{2}
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۱  

خیلی به غروب مانده بودو هنوز هوا روشن بود، ولی معلوم نبود چرا دشمن آن موقع داشت منور می زد!

توپ ها و خمپاره های منور ، در آسمان روشن می شدند و اندک اندک پایین می آمدند .

انگار چند تا بچه شیطان به انبار منور ها دست پیدا کرده باشند و برای بازی ، در روز روشن ، آسمان را منور باران کنند!

بچه های گردان "مالک اشتر" دوان دوان از راه رسیدند و پشت خاکریز پخش شدند .چند تا از بسیجی ها پرسیدند: چکار کنیم؟ جواد به منصور گفت : این جا که خاکریز خالی است ، سنگر ندارد ! سنگر بکنیم؟

منصور گفت : نه! خیلی نمی مانیم . بعد از غروب آفتاب راه می افتیم و میزنیم به خط دشمن.

جواد دوباره گفت: یعنی بچه ها همین طوری پخش شوند پشت خاکریز؟

اگر یک دفعه دشمن خمپاره بزند ، کلی تلفات می دهیم ها.

منصور گفت : بگذار از محمد رضا بپرسم.

آقا محمد رضا ! چقدر این جا می مانیم؟ بچه ها سنگر بکنند یا نه؟

او گفت : هر کس به اندازه خودش زمین پشت خاکریز را گود کند .آن قدر که بتواند داخل آن پناه بگیرد. بعد از تاریکی هوا می رویم ، به بچه ها بگویید خیلی خودشان را خسته نکنند.

حاج عباس ، بی سیم به دست ، این طرف و آن طرف می رفت. محمد رضا به او نزدیک شد و گفت : سلام حاج عباس ! چه خبر؟

حاج عباس جواب داد : سلام علیک ، چه زود آمدید عملیات یکم عقب افتاده ، حدود ساعت یازده باید به خط بزنید، کاش دیرتر آمده بودید

این خاکریز را تازه زدند ، این جا سنگر نداریم.خطرناک است، بگو به بچه هایتان برای خودشان سنگر انفرادی بکنند.

گفتم چرا عملیات عقب افتاده ؟

گفت: بچه های لشگرهای دیگر هنوز حاضر نیستند.

پرسیدم از حاج همت چه خبر؟

جواب داد:عقب است . قرار شد او در قرارگاه تاکتیکی بماند ، من با این جا بیایم.

از دور ، گرد و خاک بلند شده بود . محمد رضا دید یک جیپ فرماندهی به سمت خط می آید.

گفتم : مطمئنی در قرار گاه است؟ حاج عباس با تعجب گفت: بله مگر طوری شده؟

گفت: نه! هیچ طوری نشده ، ولی فکر نمی کنم در قرارگاه باشد. پشت سرت را نگاه کن!

حاج عباس با تعجب به عقب نگاه کرد . ماشین نزدیکتر شده بود . حاج همت جلو نشسته بود و چند نفر بیسیم چی هم عقب ماشین نشسته بودند. حاج عباس جا خورد .

ماشین که کنار آنان توقف کرد ، قبل از سلام و علیک با حاج همت گفت: حاجی اینجا چیکار میکنی؟ یک ساعت دیگر اینجا جهنم میشود ، سنگر هم نداریم زود برگرد و برو عقب.

حاجی لبخندی به محمد رضا زد و گفت : ببین ، این هم مسئول اطلاعات و عملیات ماست ، الان همه کاره ماست ، سر فرمانده اش داد می کشد، میبینی؟

حاج عباس با لحنی آرام که از آن شرمندگی می بارید گفت: ببخشید حاجی! منظوری نداشتم، ولی من اینجا هستم ! حضورشما در اینجا ضروروی نیست، شما بروید قرارگاه، اینجا خطرناک است .

حاجی خندید و گفت : عباس خدا شهیدت کند! مرد حسابی ، چون خطرناک است من بروم و تو بمانی!

من امروز از همینجا گردان ها را هدایت میکنم .

محمد رضا برای اینکه جلوی بحث را بگیرد گفت: حاجی امشب برایمان خیلی تدارکدیده اند . میگویند "مشت نمونه خروار است " ، آسمان را ببین! از حالا شروع کرده اند ، ببین چند ساعت دیگر چکار خواهند کرد .

حاجی گفت : بد که نیست ، آسمان قشنگ شده از حالا برای گردان مالک اشتر جشن  گرفته اند

بی سیم چی ها دور و بر حاجی پراکنده بودند، حاجی گفت : بی سیم هایتان را کنترل کنید ، ببینید ارتباط با همه بر قرار است.

بی سیم چی ها مشغول بررسی بی سیم هایشان شدند.

حاجی از حاج عباس پرسید : پس گردان های حمزه و حبیب کجا هستند؟

حاج عباس جواب داد : اینجا سنگر نبود ، به آنان خبر دادم که دیرتر بیایند.

محمد رضا هم زودتر ، قبل از اینکه پیغام من به او برسد راه افتاده بوند.

حاجی مشغول سرکشی به بسیجی ها شد.

حاج عباس ، محمد رضا را کناری کشید و گفت : یک کاری بکن برود عقب، راضی اش کن. امید همه  به اوست. می دانی اگر او طوری بشود چه بلایی سر لشکر می آید .اکبر (اکبر زجاجی معاون لشکر 27 محمد رسول الله) که شهید شده است، لشکر معاون ندارد ، فرمانده اش هم اگر طوریش شود وا مصیبت است.

محمد رضا تبسمی کرد و گفت: حرف تو را گوش نمی کند چه طور به حرف من توجه میکند، من که فقط یک مسئول گردان هستم.

حاج عباس گفت: تو را قبول دارد.جلویت نمی گویدولی خیلی دوستت دارد ، حالا تو به او بگو.

محمد رضا گفت: گفتنش که کاری ندارد . چشم می گویم ، ولی فکر نمی کنم به حرف ما عقب برود مگر اینکه از قرار گاه احضارش کنند.

بعد به طرف حاج همت رفت و گفت:حاجی! ما امشب می رویم عملیات ، معلوم هم نیست برگردیم ، یک چیزی میخواهم به تو بگویم ، یعنی یک خواهشی دارم ، نه نگویی! حاجی جواب داد : عقب برنمی گردم هر چیز دیگری که باشد گوش می کنم

محمد رضا لبخندی زد و گفت : ببین حاجی ! یک لشکر است و یک حاج همت ، اگر تو طوری بشوی ، پشت همه ما میشکند ، اما اگر ما طوری بشویم بقیه به تو تکیه میکنند ، تو نباشی بچه ها دیگر تکیه گاه ندارند .بلند شو و برو عقب ، اذیت نکن!

حاجی گفت : اگر مقدر باشد طوری بشوم ، عقب و جلو فرقی ندارد.

محمد رضا دوباره گفت: اگر فرقی نمی کند ، برو عقب ، بگذار خیال ماهم راحت باشد و با خیال آسوده به کارمان برسیم ، تو اینجا باشی ما آن طرف خط فکرمان پیش توست

حاجی با ناراحتی گفت : دیگر درباره این موضوع بحث نمی کنم ، من همینجا هستم، مگر خون من از خون این بسیجیان رنگین تر است ؟ مگر خون من از خون شما قرمز تر است؟ من خجالت میکشم که در قرارگاه بنشینم و این بچه ها این طور بدون سنگر ، منتظر تیر و ترکش دشمن باشند.

محمد رضا پیش حاج عباس رفت و گفت : فایده ای ندارد .خودت را خسته نکن ، عقب نمی رود، زیاد هم که اصرار کنی می گوید : من فرمانده ات هستم و به تو دستور میدهم و تمام میشود. لا اقل برو با بی سیم تقاضای نفر بر زرهی کن، شاید بشود راضی اش کرد که داخل آن بنشیند !

حاج عباس گفت : فکر خوبی است، البته اگه راضی بشود!

نفر بر ، پشت خاکریز ایستاده بود . لحظه لحظه بر آتش دشمن افزوده میشد . حاج همت کنار نفر بر ایستاده بود و با بیسیم صحبت میکرد ، آتش دشمن که سنگین تر شد ، حاج عباس کنار حاج همت آمد و گفت : حاجی تورو خدا برو داخل نفر بر بنشین و کارت را انجام بده.

حاجی گفت: عباس ! دیگر با من درباره این موضوع صحبت نکن ، مگر این بسیجی ها  داخل سنگر هستند که من توی نفر بر زرهی بنشینم؟من هم مثل اینها ،بگذار اگر بناست کسی تیر و ترکش بخورد ف من باشم، نه این بسیجی ها.

آتش دشمن سنگین و سنگین تر می شد.حالا دیگر زمین داشت میلرزید.

انفجار پشت انفجار ، گردانهای حبیب و حمزه  رفته بودند و چند دقیقه دیگر گردان مالک اشتر هم راهی میشد.

جواد مدتی بود که حاجی را زیر نظر داشت .می دیداگر وضع همین طور ادامه پیدا کند تا چند دقیقه دیگر ، حاج همت ترکش خواهد خورد ، ناگهان فریاد زد: بچه ها حاج همت!

حاجی همچنان ایستناده بود و با بی سیم صحبت میکرد و اصلا توجهی به انفجارها نداشت . هفت هشت نفر از بسیجیان بلند شدند و به طرف حاج همت دویدند . کسی هماهنگشان نکرده بود .کسی به آنان چنین دستوری نداده بود .

مدتی بود که جدا جدا می خواستند این کار را بکنند ، ولی رویشان نمی شد

جوادکه فریاد زد ، آنان از جا کنده شدند. بچه ها تصمیم گرفته بودند حاجی را در میان بگیرند تا ترکش نخورد.

جواد حاجی را بغل کرد ، روی زمین غلتیدند و بچه های دیگردورشان را گرفتند، مثل صدف

صدای وزوز ترکش هایی که از بالای سرشان میگذشت ، گوش را آزار می داد.

اشک در چشم های حاجی حلقه زد.

جواد گفت: حاجی !یا داخل نفر بر می روی یا ما سنگر تو میشویم ، ما نمی گذاریم تو ترکش بخوری.

حاجی رویش را برگرداند و آ رام گفت: داخل نفر بر می روم ، شما هم مواظب خودتان باشید.

شاید کسی ندید چند قطره اشکی را که از چشم حاجی خارج شد و روی گونه هایش غلطید، شاید دید و به روی خودش نیاورد.

وقتی او داخل نفربر شد، بچه ها نفس راحتی کشیدند ، خیال حاج عباس و محمد رضا هم راحت شد.  

                                                       به نقل از کتاب طنین همت

 


کلمات کلیدی:
 
سردار بی سر{1}
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۱  

حاجی واقعا عاشق بسیج بود

بسیج قلب همت بود و همت عشق بسیجی ها

اگر کوچکترین ناراحتی برای بچه  بسیجی ها پیش می اومد قلب همت به تپش در می اومد

وقتی می رفت بین این گردانها بچه ها از سر و کولش بالا میرفتن

بعد از سخنرانی ها انقدر رو سر حاجی هجوم می آوردن که حتی یکی دو دفعه ایشون مجروح شد زیر فشار جمعیتی که برای بوسیدنش بهش هجوم آورده بودن

بچه بسیجی ها دوستش داشتن و من فکر می کنم محبتی بود که خدا به دل بچه ها انداخته بود

همه دوستش داشتن همه

یادمه غلاجه حاج همت  اومد صحبت کنه

البته نه اینطور که حاجی جلوی چشم بچه ها بره پشت  تریبون

حاجی رو یواشکی آوردن ،  بردن توی چادر تدارکات

بعد بچه ها رو جمع کردن و بهشون گفتن بناست که حاجی بیاد

وقتی که رفت پشت تریبون همه بچه ها بسیجی هایی که نشسته بودند گفتند:" خب حالا یواشکی آوردینش ،بردینش توی چادر تدارکات قایمش کردین و قسر در رفت

آخرش که میخواد بره

چه جوری میخواین ببرینش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

زمانی که سخنرانی تموم شد خدا به سر شاهده حاجی رو نجات دادن از دست بچه ها

ریختن رو سر و کله حاجی

چون بهش علاقه داشتن

می بوسیدنش، می بوئیدنش

گاهی وقتها مجبور می شدیم با یه تویوتا وانت بریم دم جایی که می خواست سخنرانی کنه

به محض اینکه صحبتش تموم میشد در ماشین رو باز میکردیم می پرید تو در ماشین رو میبست و حرکت میکردیم

تو همین فاصله حدود بیست سی نفر از ماشین آویزان میشدن فقط به خاطر اینکه حاجی رو ببوسن

تا دو سه کیلومتر جلوتر میرفتیم

بلاخره مجبور بودیم که نگه داریم

اینا پیاده میشدن یکی یکی با حاجی رو بوسی میکردن تا بشه که ما بریم

                                       به نقل از همرزمان شهید سی دی سردار خیبر


کلمات کلیدی:
 
همراه با محرم
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩  

امام حسین (ع):

کسی که در مردم عیب جویی نکند ، از عذر خواهی بی نیاز است.


کلمات کلیدی:
 
خوشبخترین زن دنیا ژیلا{3}
ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩  

حلقه ازدواج

حاجی دست من را موقع خرید عروسی باز گذاشته بود که هر چه میخواهم انتخاب کنم ، اما من فقط یک حلقه هزار تومانی برداشتم ، ابراهیم به من گفت:" من حلقه طلا و پلاتین نمی خواهم ، اگه صلاح بدونین ، من فقط یک انگشتر عقیق بر می دارم."

یک انگشتر عقیق بر داشت به قیمت صد و پنجاه تومان .

آن موقع پدرم مخالفت کرده و میگفت :" زشته برای ما که دامادمون حلقه صد و پنجاه تومانی برداره. تو آبروی ما رو بردی."

گفتم:"مگه چی شده؟"

گفت :" آخه کی تا حالا برای دامادش حلقه صد و پنجاه تومنی گرفته؟ زشته بابا ، می خندن به آدم"

وقتی ابراهیم زنگ زد خانه مان و موضوع  را با او در میان گذاشتم ، با پدرم صحبت کرد . بابا از حاجی عذر خواهی کرد و گفت:" شما برید حلقه تهیه کنید ، ان شا الله بعد با هم صحبت می کنیم."ابراهیم  گفت :"آقای بدیهیان ، این حلقه از سرم هم زیاده .شما دعا کنین که من بتونم توی زندگی با دخترتون حق همین انگشتر رو هم درست ادعا کنم، باقی اش دیگه دست خدا و مصلحت اوست "

سر حرفش هم ایستاد .

همیشه و در هر شرایطی حلقه اش را دست میکرد و خیلی به آن توجه داشت .همیشه سر این که وسواس داشت حلقه ازدواج حتما دستش باشد اذیتش میکردم

وقتی در یکی از عملیات ها ، حلقه اش شکست ، رفت و عین همان انگشتر با همان عقیق و رکاب را خرید و دستش کرد .

خندیدم و گفتم :" حالا چه اصراری داری که حتما همین حلقه باشد و اینقدر نسبت به این حلقه مقیدی ؟"

می گفت:"این حلقه توی زندگی ، سایه یه مرد یا یه زنه.

من دوست دارم همیشه سایه تو همراهم باشه ، این حلقه همیشه در اوج تنهایی ، تو رو یاد من میاره و من محتاج اون هستم . می فهمی محتاج شدن یعنی چی؟ من از خدا خواستم تو جفت دنیا و آخرتم باشی"

آخر میگویند جفت انسان چیزی است که خداوند جزء وعده های بهشتی قرار داده .

خدا نمی گوید در بهشت به شما اولاد نیکو ، پدر و مادر نیکو می دهم ، می گوید به شما جفت های نیکو میدهم و من یقین دارم حاجی جفت نیکوی من است.

 به نقل از کتاب برای خدا مخلص بود و نیمه پنهان ماه


کلمات کلیدی:
 
خوشبخت ترین زن دنیا ژیلا{2}
ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٧  

 

شب به یاد ماندنی

زمستان سال 1362بودو ما در اسلام آباد غرب زندگی  می کردیم.

ابراهیم از تهران آمد

قیافه اش خیلی خسته به نظر می آمد معلوم بود چند شب است که استراحت نکرده

این را از چشمهای قرمزش فهمیدم

با این همه ، آن شب دست مرا گرفت و گفت :" بشین و از جات بلند نشو.امشب نوبت منه و باید از خجالتت در بیام"

آن زمان مهدی یک ساله بود و من مصطفی را باردار بودم ، ماه آخرم بود

خواستم بگویم که تو خسته ای ، بنشین تا خستگی ات در آید که مهلتم نداد و از جایش بلند شد.

سفره را انداخت ، غذا کشید و آورد،غذای مهدی را داد و بعد از اینکه سفره را جمع کرد و برد ، دوتا چای هم ریخت و خوردیم.

بعد رفت رختخواب را انداخت و شروع کرد با بچه حرف زدن(با مصطفی که در شکمم بود)

گفت:"بابایی، اگه پسر خوب و حرف گوش کنی باشی، باید همین امشب سر زده تشریف بیاری. میدونی چرا؟ چون بابا خیلی کار داره . اگه امشب نیای ، من توی منطقه نگران تو و مامانت هستم بیا و مردونگی کن و همین امشب تشریف فرمایی کن"

جالب اینکه می گفت:" اگه پسر خوبی باشی". نمی دانم از کجا می دانست که بچه پسر است.

هنوز حرفش تمام نشده بود که زد زیر حرفش و گفت:" نه بابایی ، امشب نیا. بابا خسته اس. چند شبه که نخوابیده، باشه فردا."

این را که گفت ، خندیدم و گفتم:" بالاخره تکلیف  این بچه رو مشخص کن . بیاد یا نیاد؟"

کمی فکر کرد و دوباره گفت:" قبول ، همین امشب"

بعد ادامه داد "راستی حواسم نبود ، چه شبی بهتر از امشب ؟ امشب شب تولد امام حسن عسگری(ع) هم هست."

بعد انگار که در حال حرف زدن با یکی از نیروهاش باشد ،  رو به بچه گفت:" پس همین امشب ، مفهومه؟"

دوباره خنده ام گرفت و گفتم:"چه حرفهایی میزنی امشب ابراهیم ، مگه میشه؟"

مدتی که گذشت احساس درد کردم و حالم بد شد .ابراهیم حال مرا که دید ، ترسید و گفت :" بابا تو دیگه کی هستی ، شوخی هم سرت نمیشه پدر صلواتی؟ "

دردم بیشتر شد ، ابراهیم دست و پا یش را گم کرده بود و از طرفی هم اشک توی چشمهایش حلقه زده بود ، پرسید :"وقتشه؟"

گفتم :" آره"

سریع آماده شد و مرا به بیمارستان رساند .

همان شب مصطفی به دنیا آمد.

مصطفی که به دنیا آمد حالم زیاد خوب نبود . نمی خواستند اجازه بدهند که مرخص شوم، اما با رضایت خودم به خانه برگشتم.

همین که به خانه رسیدیم ، حاجی رفت سراغ بچه ، او را بوسید و بعد رفت جانمازش را پهن کرد و نماز شکر خواند .صدای گریه اش از داخل اتاق می آمد ، می شنیدم که خدا را خطاب قرار داده و شکر می کرد.

روز بعد به منطقه نرفت و پیش ما ماند، چون کسی نبود که کمکم کند.

ابراهیم به بچه ها رسیدگی میکرد و با اینکه دکتر گفته بود که تا چند ساعت به بچه چیزی ندهید ، اما وقتی مصطفی گریه میکرد ، طاقت نداشت و به او شیر یا آب قند میداد.

شب به یاد ماندنی بود ، ابراهیم مثل پروانه دورم می چرخید ، آن شب را هرگز فراموش نمی کنم . یاد حرف های شب قبلش که با بچه صحبت میکرد و از او می خواست که تشریف بیاورد می افتادم ، خنده ام میگرفت و فقط نگاهش میکردم.


کلمات کلیدی: